پندیات
دلا این عالم فانی به یک ارزن نمیارزد به دنیا آمدن، بر زحمت رفتن نمیارزد
اگر صد سال در دنیا، همه شهد و شکر نوشی به آن یک ساعتِ تلخیِ جان کندن نمیارزد
اگر بر فرش ایوان، تکیه سازی شب و روز به خشت زیر سر، اندر لَحَد خفتن نمیارزد
هزاران سال اگر بر تخت عود بنشینی آن یک لحظه در تابوت خوابیدن نمیارزد
اگر ملک سلیمان را رسد بهرت به آسانی به مار و مور و عقرب، هم قرین گشتن نمیارزد
من آمدم به کنارت دو چشم خود وا،کن نگاه به صورت پیر و غریب بابا کن
غزال خسته من خیز و محشرم بنگر به حال و روز من خونجگر تماشا کن
قسم به جان تو چشمان من نمی بیند به پای خیز و ره خانه را پیدا کن
نه حال رفتن و ،نی، تاب ماندنم باشد تو ای امید پدر حل این معما کن
دلم گرفته دگر از همه جهان سیرم بیا و مرگ مرا از خدا تقاضا کن
مریض عشق تو گردیده مادر پیرت به گوشه نگهی درد او مداوا کن